کتابان

مروری بر کتاب های منتشر شده سال

کتابان

مروری بر کتاب های منتشر شده سال

قطعات ناکامل تفکر

قطعات ناکامل تفکر


کتاب قطعات تفکر شامل گزین گویه ها و تعاریف و قطعاتی از امیل سیوران است که در پی تعریف موقعیت های انسانی اند ولی این موقیعت ها در یک تعریف ناکامل و تمام نشدنی ارائه می شوند. این سنتی است که از دوران یونان وجود داشته و سیوران ادامه دهنده راه افرادی چون اقلیدس و فیثاغورث است.

قطعات ناکامل تفکر

قطعات تفکر. امیل سیوران. مترجم: بهمن خلیقی. نشر مرکز. چاپ اول. تهران.1389. 1800 نسخه.128 صفحه .3800 تومان.

 

«هر کس ناخودآگاه گمان می کند که به تنهایی به دنبال حقیقت است و دیگران توان جست و جو و لیاقت رسیدن به آن را ندارند. این دیوانگی آنچنان ریشه دار و آنچنان مفید است که اگر روزی از میان برود قابل تصور نیست  که بر سر هر کداممان چه خواهد آمد.» [1]

 

این کتاب حاوی قطعاتی از افوریسم های امیل سیوران است. افوریسم در زبان یونانی به معنای تعریف است. تعریف یک چیز یا یک واقعیت برای فلاسفه یونان به معنی بیان اصل یا جوهر و ذات آن چیز به زبانی فشرده با حداقل کلمات است.

ذات افوریسم یعنی تعریفِ تعریف. افوریسم در حوزه کاربردی علوم تجربی معنا پیدا می کند و تعیین پذیری، وضوح و قطعیت اکسیوم را که در حوزه ریاضی و منطق معنا پیدا می کند، ندارد.

بقراط یکی از اولین رساله های پزشکی تاریخ را به شکل مجموعه ای از افوریسم نوشته است. پاسکال ،مونتنی، روژفوکو و سپس متفکرانی مثل نیچه  و کیرکگارد از افوریسم برای بیان نوع اندیشه ای استفاده کرده اند که سعی می کند با آگاهی از این ابهام بنیادین امور انسانی ، بیندیشد.

سیوران ادامه دهنده این سنت است که افوریسم های خود را به زبان فرانسه می نویسد. افوریسم در زبان فارسی به گزین گویه، کوته کلام، بیان موجز، سخن حکیمانه و کلمات قصار معنی شده است. اما خود سیوران واژه قطعات را برای نوشته هایش برگزیده است. قطعه تفکر بیانی است تمام نشده، اندیشه ای که لازم است ادامه پیدا کند و جایی دیگر تکمیل شود. نقطه پایان نیست و اصلا نقطه پایانی ندارد. قطعه تفکر باید بتواند به ذهن ضربه ای بزند و و روند تازه ای را در آن به وجود آورد. قطعه تفکر الزاما غریب و تازه نیست و می تواند نکته ای باشد که ذهن به آن قبلا اندیشیده و فرصت نکرده برای خود بازگو کند.

سیوران ادامه دهنده این سنت است که افوریسم های خود را به زبان فرانسه می نویسد. افوریسم در زبان فارسی به گزین گویه، کوته کلام، بیان موجز، سخن حکیمانه و کلمات قصار معنی شده است. اما خود سیوران واژه قطعات را برای نوشته هایش برگزیده است. قطعه تفکر بیانی است تمام نشده، اندیشه ای که لازم است ادامه پیدا کند و جایی دیگر تکمیل شود

قطعات سیوارن تکه هایی ناکامل از وضعیت انسانی اند و گاه به شکل شعر بروز پیدا می کنند. برای قطعات سیوران نمی تواند قالب خاصی در نظر گرفت. و برای خواندن و لذت بردن از این قطعات باید حساسیت های فلسفی و شعری هر دو را داشت. قطعات تفکر سیوران دارای طنز به خصوصی است وی به موقعیت های هولناک بشر می اندیشد و می خندد. اگر چه قطعات او تکه تکه هستند اما اندیشه وی پاره پاره نیست و در مجموع می توان سیر فکری وی را دنبال کرد. فضایی که وی در آن می اندیشد یاد آور فضای ذهنی خیام است.

امیل سیوران در 1911 در دهکده رازیناری در رومانی به دنیا آمد. وی در جوانی با اکثر آثار دیدرو، شوپنهاور، نیچه، تاگور، لیشتن برگ و داستایوفسکی آشنا می شود. وی بعدها به اوژن یونسکو و میرچا الیاده می پیوندد و دیگر هرگز از آنها جدا نمی شود. پایان نامه وی در زمینه شهودگرایی برگسون است. «برقله های نا امیدی» کتاب دیگر وی است که هم زمان با اولین نمایشنامه اوژن یونسکو در سال 1934 منتشر می شود. «اشک ها و قدیس» نیز یکی دیگر از کتاب های او ست که به شیوه افوریسم نوشته شده است.  کتاب« فریب ها»ی او پیش از «اشک ها و قدیس» منتشر می شود. سیوران کتاب های زیادی را منتشر می کند و در سال 1987 پس از انتشار « اعتراف ها و نفرین ها» ناگهان تصمیم می گیرد دیگر هر گز کتابی منتشر نکند. تا پایان عمر از وی هیچ کتاب یا مصاحبه ای منتشر نمی شود وی دو سال قبل از مرگش دچار بیماری فراموشی می شود و می میرد.  وی که همه عمر درباره فراموشی و مرگ نوشته است به این دو آرزوی دیرین خود می رسد.

این کتاب حاوی یک مقدمه و شش بخش به نام های: اشک ها و قدیسان، قیاس های صوری تلخی، عواقب به دنیا آمدن، طرح سرگیجه، اعتراف ها و نفرین ها و یادداشت ها است.

«هر وقت دچار فراموشی لحظه ای می شوم به احساس اضطراب کسانی فکر می کنم که می دانند دیگر هیچ چیز را به خاطر نخواهند آورد. با وجود این چیزی ته دلم به من می گوید که چندی بعد چنان شادی ای وجود این افراد را در بر می گیرد که حاضر نخواهند بود آن را حتی با پر شور ترین خاطرات عوض کنند.» [2]

 

پی نوشت:

[1] صفحه 57 کتاب

[2] صفحه 88 کتاب


چشم های بسته از خواب

چشم‌های بسته از خواب


آخرین کتابی که از محمد چرمشیر منتشر شده، دو نمایشنامه را در خود جای داده که هر یک حال و هوای خاص خودش را دارد: یکی به زندگی درهم‌شکسته‌ی یک خانواده می‌پردازد، آن هم با لحن و زبانی تلخ و گزنده، و دیگری به قول خود چرمشیر، یک هجویه‌ی شاد است.

چشم‌های بسته از خواب

چشم‌های بسته از خواب. محمد چرم‌شیر. تهران: انتشارات نیلا. چاپ اول: 1391. 2200 نسخه. 128 صفحه. 5000 هزار تومان

 

«دختر: مامان راست می‌گه، به‌هم ریخته‌م. بدجوری هم به‌هم ریخته‌م. سر اون سه تا این‌جوری نبودم. زودرنج شده‌م و متوقع. قبلا اگه یه کاری می‌کردم، خب اون کارو کرده بودم. برام مهم نبود کسی می‌فهمدش یا نه، اما حالا یه دستمالم به میز می‌کشم، دلم می‌خواد یکی ببیندش، اما هنوزم هیچ‌کس نمی‌بینه. بچه‌ها هنوز کارهای خودشونو می‌کنن. شوهرم هنوز همون‌جوریه که بود. حالا این چیزها منو اذیت می‌کنن. این‌که انگار هیچ‌کس منو نمی‌بینه اذیتم می‌کنه ـــ مامان راست می‌گه، من خیلی بد شده‌م. دارم فکر می‌کنم نکنه بابا هم همین‌جوری شده؟»[i]

 

کتاب «چشم‌های بسته از خواب» حاوی دو نمایشنامه نیمه‌بلند است: اولی که عنوان خود را به جلد کتاب هم بخشیده، آنگونه که خود نویسنده قید کرده، بازخوانی قصه‌ای است با نام «نویسنده‌ام قاتل است» نوشته‌ی برنارد مالامورد، و دومی که «عبدل‌میمون لات پاکوتاه» نام دارد، همان‌طور که از عنوانش نیز کمابیش برمی‌آید و نویسنده هم اشاره داشته، یک هجویه است. این دو نمایش‌نامه نه تنها هیچ ربطی به یکدیگر ندارند، که اصلا حال و هوای این یکی به آن یکی نمی‌خورد: این یکی خیلی عبوس و تلخ و جدی است و آن دومی تا دلت بخواهد شوخی و دست انداختن و لودگی دارد. این‌که چرا این‌ دو نمایشنامه‌ی بی‌ربط در یک کتاب منتشر شده، سوالی است که فقط نویسنده و ناشر می‌توانند به آن پاسخ دهند.

به هر حال، مخاطب نمایش‌نامه در ایران در این یکی دو دهه اخیر به خواندن نمایش‌نامه‌های کوتاه و نیمه‌بلند در ققالب کتاب‌های جیبی و پالتویی عادت کرده و بد نمی‌بود اگر این نمایشنامه‌ها هم مستقلا در همان قطع منتشر می‌شدند. البته ای‌بسا چاپ دو نمایشنامه‌ی هر چند بی‌ربط در یک کتاب از نظر مالی به نفع ناشر و مخاطب بوده، که اگر اینگونه بوده باشد، باز هم گلی به سر ناشر که هم فکر دخل خودش را کرده و هم فکر جیب خواننده‌اش را.

فارغ از این‌ها اگر قرار به داوری در باب این دو نمایشنامه باشد، می‌شود آن دو تا را با سنگ یکدیگر محک زد تا حساب کار دست خواننده بیاید. نمایشنامه «چشم‌های بسته از خواب» به همان اندازه که جدی می‌نماید، از هر نظر چند سر و گردن بالاتر از «عبدل‌میمون لات پاکوتاه» می‌ایستد.

«چشم‌های بسته از خواب» گفت‌و‌گویی است طولانی میان سه شخصیت که نام خاصی ندارند و صرفا با عنوان مادر، پسر و دختر شناسانده شده‌اند

«چشم‌های بسته از خواب» فقط جدی نیست، که مهم‌تر از آن به لحاظ تکنیکی و فرمی هم متنی قابل اعتنا است، در حالی که «عبدل میمون لات پاکوتاه» حتی به عنوان یک هجویه هم حرفی برای گفتن ندارد: لوس است، بی‌سروته به نظر می‌رسد، مسئله‌اش روشن است، و خلاف آن‌چه خودش ادعا می‌کند، اگر هم هجویه باشد، آن‌قدرها «شاد» نیست.

«چشم‌های بسته از خواب» گفت‌و‌گویی است طولانی میان سه شخصیت که نام خاصی ندارند و صرفا با عنوان مادر، پسر و دختر شناسانده شده‌اند. اگر پدر در این گفت‌و‌گوی طولانی غایب است، اما حرف‌ها مدام به او ختم می‌شوند و طرف‌های گفت‌و‌گو مدام او را خطاب قرار می‌دهند و به سمت او برمی‌گردند. نمایشنامه اگرچه شرح صحنه ندارد، اما در همین گفت‌و‌گوها به خوبی از پس به تصویر کشیدن فضایی که در آن اتفاق خواهد افتاد، برمی‌آید: خانواده‌ای کمابیش درهم‌شکسته که مدت‌ها است کاری به کار هم ندارند، جز آن که بخواهند روی اعصاب یک‌دیگر بروند.

چرمشیر با دیالوگ‌های کوتاه و پیاپی‌ای که نوشته، این فضای پرتنش و عصبی را به خوبی تجسد بخشیده، به گونه‌ای که دیگر جایی برای شرح صحنه باقی نگذاشته است.

«عبدل میمون لات پاکوتاه» را نیز می‌توان یک کمدی پلیسی دانست که ماجراهایش در یک محله اتفاق می‌افتد. چرمشیر در این نمایشنامه با در هم تنیدن روابط خانوادگی و روابط اجتماعی در بستر یک محله که همه اهالی آن با یک‌دیگر در ارتباط‌اند، برخی مناسبات موجود را هجو کند.

 

«صدای مرد: روزی که عزیزِ مفتونو اعدام کردن، همه فهمیدن جوادِ مشکین، شکوه خانومو با سه بسته «بادیون» فرستاده قبرستون. می‌گفتن اون سه تا بسته رو داده تا بریزن روی قبرش تا خاک از بوی نفخ شکم عزیز مفتون بو نگیره ــ هیچ کس نفهمید این شوخی آقای جواد مشکین بوده یا یه جور پاسداشت از یاد و خاطره‌اش.»[ii]

 

پی نوشت:

[i]صفحه‌ی 22 و 23 کتاب

[ii]صفحه‌ی 85 و 86 کتاب

رقصیدن علیه مرگ

رقصیدن علیه مرگ


«گزیده‌ی افسانه‌ی شاعر گمنام» میان گذشته و حال، تاریخ و آینده، واقعیت و وهم، کابوس و رویا روایتی است شعری، با تصاویری که از اعماق تاریخ جان می‌گیرند و زنده می‌شوند و پیش می‌آیند و روبه‌روی چشمان خواننده‌ای در صدها سال بعد نقش می‌بندند.

رقصیدن علیه مرگ

گزیده‌ی افسانه‌ی شاعر گمنام. محمد علی سپانلو. تهران: نشر افق. چاپ اول: 1391. 1100 نسخه. 80 صفحه. 3800 تومان

 

«هلاکوخان را چون بغداد مسخر شد، جمعی را که از شمشیر بازمانده بودند بفرمود تا حاضر کردند. حال هر قومی را بازپرسید. گفت: از محترفه ناگزیر است. ایشان را رخصت داد تا بر سر کار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادن، تا از بهر او بازرگانی کنند. جهودان را فرمود که قومی مظلوم‌اند. به جزیه از ایشان قانع شد. مخنثان را به حرم‌های خود فرستاد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجبان و واعظان و معرفان و گدایان و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود: ایشان در آفرینش زیادت‌اند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند. عبید زاکانی (اخلاق‌الاشراف)

اما یک شاعر قصه‌گو زنزده‌ماند. شاید برای زینت بزم فاتحان... لازم بود که بیاید، حتی از آینده.»[i]

«گزیده‌ی افسانه‌ی شاعر گمنام» آخرین کتاب شعری است که از محمد علی سپانلو شاعر صاحب سبک و سرشناس معاصر منتشر شده است. قید لفظ «گزیده» در عنوان کتاب شاید از سر کنایه باشد؛ چرا که متاسفانه همه شعرهای سپانلو در این کتاب فرصت انتشار پیدا نکردند، وگرنه فارغ از این موضوع، نام اصلی این کتاب باید «افسانه‌ی شاعر گمنام» باشد؛ همان نامی که شاعر خود در مصاحبه‌های مختلف نیز به آن اشاره کرده است.

افسانه‌ی شاعر گمنام را می‌توان حاصل یک عمر شاعری و نتیجه‌ی پنجاه سال نوشتن و بازنایستادن او دانست. سپانلو در این کتاب نیز سراغ همان فرم شعری مورد علاقه‌ی خود یعنی منظومه رفته است. از قضا نوشتن این منظومه‌ی بلند نیز خود به بلندای 14 سال طول کشیده و شاید از همین رو باشد که سپانلو در مصاحبه‌ای پیش از انتشار کتاب گفته است: «از آن‌جا که 14 سال بر روی این کتاب کار کرده‌ام، آن را یکی از شاهکارهای شعر معاصر می‌دانم.» اما اگر سپانلو را تا پیش از این با منظومه‌های به یاد ماندنی و درخشانی که برای تهران نوشته بود، می‌شناختند، شاعر تهران این بار از شهر خود بیرون آمده و در مکان‌ها و زمان‌های گذشته سفر کرده است. البته نباید از یاد برد که سپانلو برای نخستین بار نیست که دست به چنین آزمونی می‌زند. او در منظومه‌های قبلی نیز به واسطه‌ی تهران نقبی به تاریخ معاصر ایران می‌زد و همیشه گوشه چشمی به زمینه‌ی سیاسی و اجتماعی این شهر داشت.

افسانه‌ی شاعر گمنام را می‌توان حاصل یک عمر شاعری و نتیجه‌ی پنجاه سال نوشتن و بازنایستادن او دانست

این بار در افسانه‌ی شاعر گمنام اما شاعر مستقیما سراغ تاریخ این کشور رفته و ای‌بسا به همین دلیل نوشتن آن سالیانی دراز به طول انجامیده است؛ چه آن‌که رفتن سراغ تاریخ و گام برداشتن در دهلیزها و دالان‌های تو در تو و پیچاپیچ آن کار ساده‌ای نیست، خطرها و مخاطره‌های خاص خود را دارد و هیچ نمی‌توان آن را با خاطره‌نویسی و خاطره‌بازی یکی گرفت؛ خاصه وقتی پای ایلغارها و غارت‌ها در میان باشد؛ یعنی همان صحنه‌هایی از تاریخ این ملک که سپانلو در این منظومه‌ی واپسین بیش از هر چیز دیگری به آنها نظر دوخته و چنان آن‌ها را به تصویر کشیده که می‌پنداری خود این صحنه‌های پرکشاکش را در میان وهم و واقعیت تجربه کرده است. و نکته این‌ جا است که شاعر در میان این همه زد و خورد و آمد و رفت، باید که بماند و روایت کند. و اینگونه است که سپانلو شعر و روایت و در یک کلمه ادبیات را معادل زندگی می‌داند، و شاید یکی از معدود نقاطی جایی که در همه‌ی این قرون رفته بر ما، می‌توان در آن ایستاد و از زندگی و از زیستن دفاع کرد. سپانلو که در این سال‌ها خود درگیر بیماری بوده و از آزمون مرگ نیز سربلند بیرون آمده، در این منظومه همین کار را می‌کند: می‌ایستد و از زندگی دفاع می‌کند. به قول خودش: «در نفی مرگ برقصیم.» «

 

چه‌گونه؟

آیا زندگی‌ام پرده‌ای است که پس می‌رود تا به دیواری بیاویزد؟

کتابه‌هایم را فاتحان

برای زینت دهلیزهای محبس خود مشتری شده‌اند...!

ولی گالری‌ها نیز به سهم خود پس می‌روند

و هیچ دیواری نیست

در آن حدود که می‌خواهی از این ابدیت بی‌مرز

به معنی مشخصی بگریزی!»[ii]

هوای غربت بس ناجوانمردانه است!

هوای غربت بس ناجوانمردانه است!


محمود استادمحمد در «کافه مک‌ادم» زندگی مهاجران سیاسی ایرانی را در ابتدای دهه‌ی شصت در کانادا به تصویر می‌کشد و از سرگشتگی‌ها، دربدری‌ها و سرخوردگی‌های کسانی می‌گوید که با امیدهای واهی قدم در دنیای سیاست گذاشتند و زمانی که به خود آمدند،خود را اسیر غربت، تنهایی و رویاهای بر بادرفته دیدند.

هوای غربت بس ناجوانمردانه است!

کافه مک‌ادم. محمود استاد محمد. تهران: انتشارات ققنوس. چاپ اول: 1391. 550 نسخه. 90 صفحه. 5000 هزار تومان

 

«مک‌اَدَم نام گیاهی گلدانی است. همان گیاهی که در ایران به نام پیچ شناخته می‌شود. بوته‌ای کم‌توقع و سخت‌جان. در هر آب و هوایی زنده می‌ماند و رشد می‌کند. مشهور است اگر قلمه‌اش را بین دو تا سنگ هم بگذاری ریشه می‌دواند و سبز می‌شود. شاخه در شاخه می‌پیچد و با سبزینه‌اش فضایی را پرطراوت می‌کند. این گیاه را نخستین بار مهاجری به نام مک‌آدم از اروپا به کانادا آورده است و در کانادا نشانه‌ای است از مهاجر و مهاجرت.»[i]

 

«کافه‌ مک‌ادم» آخرین نمایشنامه‌ای است که از محمود استاد محمد، نویسنده و کارگردان برجسته‌ی تئاتر ایران منتشر شده است. این نمایش‌نامه پیش‌تر در آذر و دی 89 در تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر تهران نیز به کارگردانی خود نویسنده روی صحنه رفته است.

ماجراهای این نمایشنامه، چنان‌که از عنوان آن نیز برمی‌آید، در یک کافه اتفاق می‌افتد؛ کافه‌ای به نام «مک‌ادم» در مونترال کانادا که پاتوق مهاجران سیاسی ایرانی در دهه‌ی شصت بوده است. این‌طور که استاد محمد در مقدمه‌اش بر این نمایشنامه نوشته، این کافه واقعیت خارجی داشته، در خیابان سن‌لورن ـطولانی‌ترین خیابان مونترال ـ واقع بوده و اعضای کنفدراسیون دانشجویی در سال‌های دهه‌ی چهل آن را تاسیس کرده‌ بودند. فضای نمایشنامه نیز تا همین اندازه به واقعیت تنه می‌زند؛ واقعیتی که چندان هم بی‌رنگ و بو نیست و از زندگی خاکستری و تلخ کادرهای ِ احزاب و سازمان‌های کوچک و بزرگ سیاسی و کسانی که با رویاهای سیاسی‌شان راه مهاجرت را در پیش گرفتند، در غربت حکایت دارد. اما این فقط غم غربت نیست که بر زندگی آنها سنگینی می‌کند. رویاهایی هم که آنها با خود به دیار غربت آورده‌اند، اینک به کابوسی بدل شده که یک لحظه دست از سرشان برنمی‌دارد و روزها و شب‌ها، دوستی‌ها و مراوده‌ها، حرف‌ها و فکرهایشان، همه را در تنش، توهم و گاه تزویری کوکانه غرق کرده است.

نمایش‌نامه‌ی «کافه مک اَدم» چارچوب داستانی منسجمی ندارد و اتفاقا همین از هم پاشیدگی به فضای پرتنش و درگیری آن دامن زده است. البته خواننده از میان دیالوگ‌های کافه‌چی‌ها و مشتری‌ها که مرتب قطع می‌شوند و در فضایی ناآرام و عصبی به پیش می‌روند، می‌تواند سرنخ ماجراهای تو در توی نمایشنامه را در دست بگیرد و کورمال کورمال همراه با کاراکترهای سرگشته و شیدای آن از حادثه تلخ و هولناکی که در راه خواهد بود، سردربیاورد.

نمایش‌نامه‌ی «کافه مک اَدم» چارچوب داستانی منسجمی ندارد و اتفاقا همین از هم پاشیدگی به فضای پرتنش و درگیری آن دامن زده است. البته خواننده از میان دیالوگ‌های کافه‌چی‌ها و مشتری‌ها که مرتب قطع می‌شوند و در فضایی ناآرام و عصبی به پیش می‌روند، می‌تواند سرنخ ماجراهای تو در توی نمایشنامه را در دست بگیرد و کورمال کورمال همراه با کاراکترهای سرگشته و شیدای آن از حادثه تلخ و هولناکی که در راه خواهد بود، سردربیاورد

به رغم بگومگوهای پایان‌ناپذیری که از همان ابتدا میان مشتری‌های کافه در جریان است و اغلب پای کافه‌چی‌ها را هم به میان می‌کشد، هسته‌ی اصلی ماجراها حضور نابهنگام یک ناشناس در جمع مهاجران ایرانی در مونترال است به نام علیرضا، که دنبال شخصیتی مرموز و مبهم به نام شاهرخ شیرازی می‌گردد. آدم‌های کافه که اغلب از مهاجران سیاسی به حساب می‌آیند، واکنشی دوگانه به این ماجرا نشان می‌دهند: برخی به دید سوء‌ظن به او نگاه می‌کنند و برخی دیگر می‌خواهند به او کمک کنند. با این حال سرانجام مشخص می‌شود که آن ناشناس، خود شاهرخ شیرازی بوده و «علیرضا» چیزی بیش از یک اسم مستعار نبوده است. گویی شاهرخ شیرازی در تمام این مدت می‌خواسته خودش را پیدا کند، اما حقیقت وقتی فاش می‌شود که پلیس جنازه‌ی او را که در سرما یخ بسته، در نزدیک یک قبرستان قدیمی در مونترال می‌یابد و خبرش در رسانه‌های محلی منتشر می‌شود. البته این اتفاقی است که نمایش‌نامه از همان ابتدا به استقبالش رفته است؛ چرا که مدام آدم‌هایی از بیرون کافه به درون آن می‌آیند که سرمای مونترال تا مغز استخوانشان نفوذ و منجمدشان کرده است. گویی آن آدم‌ها تنها جای گرمی که در غربت گیرشان می‌آید، همین جمع همزبانانی است که گرچه هر یک گرایش سیاسی‌شان با آن یکی جور نیست و گرچه جز به زبان نیش و کنایه با آن یکی حرف نمی‌زند، اما بالاخره همزبان‌ است و همین کفایت می‌کند. بیرون از این جمع ِ کوچکِ کافه‌ مک‌ادم، هوا بس ناجوانمردانه سرد است در غربت. کافی است در کافه مک‌ادم یک بار دیگر باز شود. باز هم یکی دیگر از همین آدم‌های هم‌زبان را می‌بینی که از سرمای آن بیرون به گرمای این درون پناه برده است.

 

«چنگیزی: هیس! [تلویزیون را خاموش می‌کند.] بذاریم ببینم چی شده؟

پروین: هر چی می‌خواست بشه، شده.

تیام: ججون مردم مُرد رفت.

جواد: کی مُرد تیام؟

تیام: شاهرخ شیرازی.

جواد: پس عیرضا کی بود؟ هان؟

تیام: آقای چنگیزی، آقای چنگیزی.

چنگیزی: هیشکی. اصلا علیرضایی در کار نبود. شاهرخ شیرازی خودش بود.

تیام: خودِ کی؟

چنگیزی: علیرضا.

تیام: پس این‌که می‌گفت نصف دنیا رو دنبالِ...

جواد: پس دنبال کی می‌گشت؟

جواد: [تلخ و سرد و گزنده] دنبال حسین کرد شبستری.

کتایون: دنبال خودش.»[ii]

 

پی نوشت:

[i] صفحه‌ی 8 کتاب

[ii] صفحه‌ی 85 و 86 کتاب

 

 

اپرت ها

اپرت‌ها


اپرت ها مجموعه دو اپرا و یک نمایشنامه کوتاه کمدی از میرزاده عشقی است. میرزاده عشقی معتقد بود اپرای تمام آهنگ یکی از پر نفوذ ترین و موثرترین انواع نمایش ها است که در دنیا نیز جایگاه ویژه ای دارد.

اپرت‌ها

اپرت ها. میرزاده عشقی.نشر قطره.چاپ اول. تهران.1385. 1100 نسخه.77 صفحه.1000 تومان.

 

«این در و دیوار دربار خراب

چیست یارب وین ستون بی حساب؟

زین سفر گر جان بدر بردم دگر

شرط کردم ناورم نام سفر

اندرین بیراهه وین تاریک شب

کردم از تنهایی و از بیم تب

گرچه حال از دیدن این بارگاه

شد فراموشم تمام رنج راه...»[1]

 

اپرت ها مجموعه آثار اپرای میرزاده عشقی است. این کتاب شامل اپرای تمام آهنگ «رستاخیز سلاطین ایران در خرابه های مداین»، «حلواءالفقرا» که یک نمایشنامه یک پرده ای کمدی کوتاه است و اپرت تمام آهنگ «بچه گدا و دکتر نیکوکار» می شود.

سید محمدرضا میزراده عشقی در سال 1312 در همدان متولد شد و در سال 1342 در سی سالگی به ضرب گلوله اراذلی که مخالفانش اجیر کرده بودند، کشته شد. خود او وقتی در مقاله « جمهوری نا بالغ» نوشته بود: من این ها را حالا می نویسم چون تا ان روز شاید در ایران یا اصلا در دنیا نباشم، مرگ قریب الوقوعش را پیش بینی کرده بود. میزراده عشقی روزنامه نگار و شاعری اهل سیاست بود که نیش قلمش متوجه دولتمردان فاسد، استعمارگران و مرتجعان بود. از هفت سالگی در مدارس الفت و آلیانس تهران به تحصیل پرداخت و زبان فرانسه را به خوبی آموخت. در هفده سالگی درس و مدرسه را رها کرد و به کارهای اجتماعی علاقه نشان داد. در سال 1333 روزنامه «نامه عشقی» را در زادگاهش انتشار داد و در اوایل جنگ جهانی اول همراه گروهی از سیاسیون به استانبول که کانون فعالیت ملیون بود، مهاجرت کرد. نخستین اثرش را به شعر با نام نوروزی نامه در همین ایام انتشار داد. در این منظومه وی ضمن تبریک بهار از اتحاد اسلام سخن می گوید و خواستار نزدیکی دو ملت عثمانی و ایران می شود.

اپرت ها مجموعه آثار اپرای میرزاده عشقی است. این کتاب شامل اپرای تمام آهنگ «رستاخیز سلاطین ایران در خرابه های مداین»، «حلواءالفقرا» که یک نمایشنامه یک پرده ای کمدی کوتاه است و اپرت تمام آهنگ «بچه گدا و دکتر نیکوکار» می شود

رستاخیز سلاطین که در این کتاب آورده شده است در سال 1336 نوشته شده است. خود در این باره می گوید: در سال 1334 قمری در مسافرت از بغداد به موصل مخروبه بعضی از قصرهای حوالی خرابه های شهر معظم مداین را زیارت کرده و از خود بی خود شده است. اپرای رستاخیز نشانه های قطرات اشکی است که بر روی کاغذ به عزای مخروبه های نیاکان بد بخت ریخته است. وی می گوید بهترین و موثر ترین نمایش ها نمایشات آهنگین است. این گونه نمایش ها تمام منظوم و تمام موسیقی است. این نمایش در سال 1300 قمری در اصفهان به روی صحنه رفت. این نمایش یک بار هم در تهران به اجرا در آمد و هزینه سنگینی برای عشقی به بار اورد.

بچه گدا و دکتر نیکوکار نیز در سال 1301 نوشته شده است. این اپرت اخلاقی و اجتماعی است. خود درباره اش می نویسد: غرض از این اپرت مجسم کردن استعداد های خوب ایرانی است که در نتیجه نبودن تعلیم اجباری به دزدی و حقه بازی و رذالت صرف می شود و در پرده دوم نشان داده می شود که ممکن است استعدادهایی که در کارهای زشت ترقی می کنند آن ها را از این کارها بازگردانده و در کارهای زیبا به آن ها ترقی داد. این اپرت در گراند هتل اجرا شد.

نمایشنامه حلواء الفقرا نیز برای اولین بار سال 1299 در اصفهان اجرا شد.

حلواء الفقرا داستان مردی است که به کل وقت و دارایی خود را دراختیار رمال ها گذاشته است و هر کدام به نوبه خود پولی از او گرفته و دستوری برایش صادر می کنند. در مجلس مردی فرنگ رفته پا می گذارد که بحثی نیز درباب شعر و ادبیات بین او و رمال ها در می گیرد که نشان از تفاوت ادب فارسی و شعر بافی دارد.

«ندیم باشی: آقای جمشید خان چرا بی خود جوش می زنید؟ شعرای این دوره چه می فهمند؟ اغلب اصلا قافیه نمی دانند. یکی از شعرای این دوره به من گفت من نصاب نخوانده ام. آخر کسی که نصاب نخوانده باشد مگر می تواند شعر بگوید؟ میرزا یاوه شما را به خدا ببینید چه اشخاصی اسم خودشان را شاعر گذاشته اند.

 

جمشید خان: اگر دولت یک مدرسه ای برای ادبیات می ساخت که هر کس از آن مدرسه تصدیق نداشته باشد حق انتشار ادبیات خود را ندارد، حالا شما این مهملات را برای احمق کردن گرفتار خان نمی گفتید. آخر ای بی انصاف ها نگاه کنید یکی از شعرا که به قول نیدم باشی نصاب نخوانده این حکایت را چقدر ساده و فصیح ساخته است: یکی را ز بر جامه در دزدگاه/ بکندند از کفش پا تا کلاه ...»[2]

 

پی نوشت:

[1]صفحه 17 کتاب از اپرت رستاخیز سلاطین ایرانی در خرابه های مداین

[2]صفحه 44 کتاب نمایشنامه حلواء الفقرا

رکن الدین خسروی

رکن الدین خسروی


رکن الدین خسروی کتاب کوچکی است که به بررسی نمایش هایی که توسط رکن الدین خسروی در ایران اجرا شده است می پردازد. وحید ایوبی نگاهی اجمالی به بازخورد ها و نقد و نظرات درباره آثار اجرایی این کارگردان معاصر می اندازد.

رکن الدین خسروی

رکن الدین خسروی. به کوشش وحید ایوبی.نشر تجربه.چاپ اول. تهران.1386. 1000 نسخه.72 صفحه.850 تومان.

 

«گویا تئاتر سال 47 با نمایش حکومت زمان خان حسن ختامی در خور تئاتر ملی یافته است. تئاتر ملی نه به مفهوم تئاتر مطربی باایوان و محراب و مخده و گفتار منظوم، بل تئاتری که بازتاب فضای واقعی و اندوهبار مشرق زمین است. تئاتری که تکوین فاجعه در آن از بدیهی ترین و پذیرا ترین خصوصیت های زندگی کنونی ماست...»[1]

 

رکن الدین خسروی یکی از نامدار ترین کارگردانان تئاتر معاصر ایران است که از سال 40 تا کنون آثار بی شماری را به صحنه برده و شاگردان بسیاری را تربیت کرده است. وی اکنون در لندن به سر می برد و در این کشور نیز به اجرای نمایش می پردازد. کتاب کوچک رکن الدین خسروی به بررسی آثار اجرا شده این کارگردان بزرگ می پردازد. و بازخورد و نقد و نظرات اجراهایش را مرور می کند.

رکن الدین خسروی در سال 1308 در تهران به دنیا آمد. او در سال 1327 از کالج البرز دیپلم دریافت کرد و سال بعد برای ادامه تحصیل به دانشکده حقوق رفت. اما پس از یک سال از دانشکده انصراف داد و برای ادامه تحصیل رشته ادبیات را برگزید. فعالیت های هنری وی با حضورش در کلاس های دیودسن شروع شد. و سپس در دانشکده هنرهای دراماتیک به تدریس تاریخ ادبیات روم و یونان پرداخت. گاه نیز بازی و کارگردانی می کرد. کلبه ای در جنگل اثر روبرت بروک و پیک نیک در میدان جنگ اثر آرابال را در تالار نمایش دانشکده به صحنه برد. در سال 47 نمایشی از میرزا آقا به نام حکومت زمان خان را به صحنه برد که ایرج زهری با برداشتی نوین نگارش تازه ای ازآن کرده بود. این نمایش شهرت به سزای برای وی به ارمغان آورد. یک سال بعد نمایش از پشت شیشه های اکبر رادی را به صحنه برد. سال 49 به لندن رفت و در مدرسه دراماسنتر که ریاست افتخاری آن با پیتر برک بود تحصیل کرد. سال 52 به ایران بازگشت و نمایش بلخند با شکوه اقای گیل اثر اکبر رادی را به صحنه برد. سال 54 نیز نمایش ابراهیم توپچی و آقا بیک نوشته منوچهر رادین را اجرا کرد. نمایش زیتون نوشته آرامان امید سال 55 به اجرا در آمد. سال 57 رکن الدین خسروی نمایش سیزوئه بانسی مرده است اثر آتول فوگارد را در خانه نمایش اجرا کرد. وی بعد از انقلاب نیز  دو نمایش گوشه نشینان آلتونا اثر سارتر و باغ آلبالو اثر چخوف را کار کرد و برای همیشه به لندن رفت. در این کشور نیز آثار زیادی را کارگردانی کرده است. وی «دعوت» اثر گوهر مراد را در لندن به اجرا گذاشت. همچنین  سوزنبانان، آخرین ساعات زندگی سلطان صلاح الدین ایوبی و نمایش های دیگر.

کتاب رکن الدین خسروی به تک تک آثار اجرایی این کارگردان زبر دست ایرانی می پردازد و همچنین نقد هایی که بر این اجرا ها نوشته شده را مروری کوتاه می کند

کتاب رکن الدین خسروی به تک تک آثار اجرایی این کارگردان زبر دست ایرانی می پردازد و همچنین نقد هایی که بر این اجرا ها نوشته شده را مروری کوتاه می کند. در این اثر جا به جا سخنان رکن الدین خسروی درباره اجراهایش نیز آورده شده است. هر چند این کتاب کتاب کوچکی است و نمی توان آن را پژوهشی کامل در زمینه فعالیت های هنری این کارگردان نامدار دانست اما به قول ناشر شگفتا که جای همین نیز در فضای ادبی و هنری خالی بود. نشر تجربه کتاب های کوچکی درباره آثار و اجراهای نمایشنامه نویسان و کارگردانان معاصر منتشر کرده است که کتاب کوچک رکن الدین خسروی هشتمین آنها است.

خسروی در یکی از مصاحبه هایش درباره هنر تئاتر می گوید: با تئاتر به دنبال حقیقت شگفتی که انسان را احاطه کرده است و انسان در تمامی اعصار با آن مواجه بوده، این است که جهان همواره در پویه دگرگونی قرار دارد؛ و ازهمه شگفت تر اینکه، انسان خود یکی از تغییر دهندگان دنیای خود بوده است. تئاترهمانند تمام نمود های فرهنگ بشری، نقش تاثیر گذار خود را بر این روند وقفه ناپذیر ایفا کرده است.

رکن الدین خسروی

هنرمندان تئاتر از قرنها پیش تاکنون، بر صحنه های نمایش و بر صحنه های زندگی،آرمان خواهی خویش را به تماشای همنوعان خود گذاشته اند، و هرگز نبوده است که در رنگپذیرفتن آرمانی جوامع، هنرمندان تئاتر نقشی نداشته باشند. اینک هرچند که آرمانهای نوینی بر زندگی بشر پرتو افکنده و آرزو های او از نظر کمیت و کیفیت، گسترشی چشمگیر یافته است،اما هنوز یک آرزوی انسان در سرلوحه تمام خواست هایش جای دارد و آن پدید آوردن دنیایی انسانی و روابطی آکنده از انسانیت است. تئاتر، تصویر به نمایش درآمده این آرمان والا است. هنرمندان تئاتر، مژده بخشان این روزهای درخشانتر آینده اند.قرنها است که نویسندگان و کارگردانان و بازیگران و دست اندکاران تئاتر، قلبهای همنوعان خود را با نوید آینده ای انسانی تر، گرما بخشیده اند. آنان به مخاطبان خودامید داده اند و ایشان را به تماشای حقیقت و جستجوی آن فراخوانده اند. از روزگارسوفوکل تا امروز، تماشاگران بر صحنه های تئاتر، کسانی را نظاره کرده اند که حقیقت رامی جسته اند،حقیقت زندگی امروز واقعیت فردای روشن. اگر یک لحظه تجسم کنیم که جهان بدون تئاتر چگونه جهانی می تواند باشد، آنگاه رنجهایی را که هنرمندان تئاتر،برخود هموار می کنند، تقدیس خواهیم کرد. آنها به جای ما می خندند، به جای ما می گریند،به جای ما، در گردابهای حادثه می افتند و حتی به جای ما می میرند تا ما بیاموزیم، تا از تصور این اندیشه که به جای آنها نبوده ایم، آرام بگیریم. جهان بدون تئاتر، هرگز نمی تواند کانونی انسانی باشد. ما بر صحنه های روشن تئاتر،نقش آرمانی خود را می بینیم و از حقیقت وجود خود آگاه می شویم. چنان باد که صحنه ها هیچگاه خاموش ومتروک نشوند.

 

«جمیله شیخی در نقش فروغ الزمان، آذر فخر به نقش گیلانتاج و محمد مطیع به نقش داود بازیهای حساس و چشم گیری دارند و در بارور کردن لحظات مهم بازی سهم عمده ای دارند. محمد علی کشاورز در نقش آقای گیل با آنکه در مجموع بازی خوبی دارد در پاره ای لحظات نمی تواند عظمت این پرسناژ و نیز خرد شدن ناگهانی او را مجسم سازد. رادمنش، سروش و آهو خردمند هم در ایفای نقش های خود توفیق دارند. حرف آخر آنکه لبخند با شکوه آقای گیل نقطه حرکتی تازه در تئاتر ایرانی است.»[2]

 

پی نوشت:

[1]صفحه 13 کتاب

[2]صفحه 24 کتاب