X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کتابان

مروری بر کتاب های منتشر شده سال

قسی القلب هم می تواند شاعر باشد

گفت و گو با محمدرضا فرامرزی


هر انسانی دارای روح و طبعی است و ممکن است فردی که قسی القلب است نیز در شرایطی خاص روح لطیفی داشته باشد و بتواند شعر بگوید. چنین فردی در نهایت ممکن است خشمش را به بیان در بیاورد.

محمدرضا فرامرزی

محمد رضا فرامرزی شاعر مجموعه شعر «آیه های عاشقی» است که با مضامینی نو به شیوه غزل شعر می سراید. با او درباره طبع و احوالات درونی شاعر گفتگوی کوتاهی کردیم که در زیر می خوانید.

 

آقای فرامرزی بفرمایید به نظر شما آیا یک فرد قسی القلب می تواند شاعر خوبی بشود؟

**مسئله قسی القلب بودن یک موضوع است و این که کسی مشاعرش را از دست داده باشد و بر حسب دیوانگی به دیگران آسیبی بزند چیز دیگر. فرد روانی، طبیعی نیست و مشخصا به او دیوانه گفته می شود. اما یک آدم قسی القب می تواند شاعر باشد. گفته اند یزید شاعر بوده است و بیت الا یا ایها الساقی منتسب به وی است. شخص قسی القلب نیز احساس دارد. انسان ممکن است در بعضی حالات روح سنگ دلی داشته باشد و در شرایط دیگر احساساتی. خود ما نیز ممکن است در شرایطی خاص قسی القبی کنیم. اصطلاحی که می گوید خون جلوی چشمم را گرفت، نشان از همین لحظه ها دارد. ما نمی توانیم بگوییم فرد این چنینی روح شاعرانگی ندارد. خیلی از شاعرها ممکن است در زندگی خصوصی آدم های دیگری باشند. تاریخ تنها آثار شاعران را به ما رسانده است نه خصوصیات فردی را. حالا منظور من جلاد و خونخوار و جانی نیست اما در نهایت هر کسی یک روح و طبعی هم دارد و من فکر می کنم آدم قسی القلب نیز می تواند شعر بگوید. گاه شاعر به بیان خشمش می پردازد طوری که وقتی نگاه کنی وحشت می کنی. خیلی از تابلو های نقاشی صرفا زیبایی ها را نمایش نمی دهد. هستند نقاشانی که زشتی ها با بیان هنری به تصویر می کشند.

هنر شاعری استعداد و ذات خدادادی می خواهد. این استعداد ممکن است ده درصد باشد به بیست درصد. باقی اش تمرین و ممارست و مطالعه شاعر است. باید مدام بخوانید، بنویسید، شعر حفظ کنید و در جریان شعر باشید تا به کمال برسید

نیما یوشیج در کتاب حرف های همسایه اش می نویسد برای این که شاعر شوید لازم است به پاکی درون بپردازید و خالص شوید و برای این کار نیاز به تنهایی است. یعنی برای شاعر شدن لازمه اش مراقبه درون نیز هست. نمی توانی هر طور که دوست داری زندگی کنی و بعد شعر بگویی. چقدر شعر گفتن ارتباط پیدا می کند به مراقبه درون؟

**برای شاعر بودن البته نیاز به درون و نهاد آرام است. اگر درون آرامی داشته باشید می توانید قلم به دست بگیرید و بنویسید. اکثر هنرها با تمرین و ممارست به دست می آید. مثلا یک نوازنده با تمرین و ممارست می تواند نوازنده خوبی شود. اکثر خواننده ها اشعارشان را خودشان می نویسند و موسیقی اش را هم خودشان می سازند. اما بحث شعر با مقولات دیگر فرق دارد. شاعری یک طبع خدادای است. خیلی شنیده ایم از یک شاعر می پرسند، آیا پدرت هم شاعر بوده است؟ هنر شاعری استعداد و ذات خدادادی می خواهد. این استعداد ممکن است ده درصد باشد به بیست درصد. باقی اش تمرین و ممارست و مطالعه شاعر است. باید مدام بخوانید، بنویسید، شعر حفظ کنید و در جریان شعر باشید تا به کمال برسید. متاسفانه به خاطر نشر بی رویه که صرفا جوانب سیاسی و بازار را در نظر می گیرند، شاعران زیادی تولید شده و هر کس عواطفی را در نظر گرفته و کتابی منتشر می کند و عده ای هم ازاو پیروی می کنند. اما شاعری که نامش در تاریخ بماند و شعرش زبان زد مردمان شود کم است و چنین شاعری پاکی قلب و استعداد ذاتی دارد و این همه را باتکنیک عالی پیش می برد.

 

آنچه از نظریه مرگ مولف می دانیم، نشان می دهد تجربه های شخصی نویسنده و شاعر به ماخطب منتقل نمی شود. به نظر شما سوژه می تواند خود را در اثرش منعکس کند؟ و اگر نه پس آیا شعر تماما تکنیک زبانی است؟

**دو بحث پیش می آید. یک موقع شاعر شعری می گوید که خودش هم آن را نمی فهمد. چون مملو از تصویر های درهم و بر هم است و انتزاعی پس می گوید هر چه که مخاطب دریافت کرد همان مهم است و شاعر برای کسی شعرش را توضیح نمی دهد. اما یک بحث دیگر این است که من دردم را با بیان شیوا گسترش بدهم تا هر کس آن را خواند دریافتش کند. بابای کشاورز که سر زمین آن را زمزمه می کند یک برداشت از شعر دارد، گوته در آلمان هم برداشت دیگری. ممکن است حافظ در یک حال و هوای دیگری شعر گفته اما کسی که درد عاشقی دارد آن را احساس می کند. آنکه درد اجتماعی دارد، آنکه درد زمانه دارد و خلاصه هر کس استنباط خودش را از شعر دارد. در واقع تکنیک در شعر است که می تواند خودش را گسترش بدهد و جهانی شود.  

 

پس در نهایت این تکنیک شعر است که حرف اول را می زند؟

**من وقتی چیزی می گویم باید آن را احساس کرده باشم و در وجود من باشد. اول باید آن درد را در وجود خودم احساس کنم تا بتوانم بیانش کنم. بعضی دردها ممکن است برای من خیلی هم شخصی نباشد و درد اجتماع باشد یا درد دیگری که من از آن مطلع می شوم اما چون ارتباط قلبی برقرار می کنم با آن ناچارا همدرد و همدل او می شوم. می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند.سعدی تمام اتفاقاتی که در گلستان مطرح می کند برای خودش رخ نداده. به او گفته شده اما خواننده احساس می کند او همه را تجربه کرده . دلی که آتش نگیرد شعر جان سوزی نگوید. شعر کوششی هیچ گاه تاثیر نمی گذارد. در این چند دهه شاهد شعرهای ایماژی و پست مدرن توسط بسیار از جوان ها بوده ایم شاید برای بار اول که آنها را می خوانیم جالب باشند اما داخلش که غور می کنیم می بینیم چیزی پشت آن نیست. شعر های شهریار تصویری نیست. کلامی و حرفی است اما علی ای همای رحمت او بر سر زبان ها است. یا شعر آمدی جانم به قربانت ولی حال چرای او هنوز دهن به دهن می گردد. دلیلش این است که همه با آن ارتباط برقرار می کنند. من فکر می کنم جوشش و کوشش هر دو لازمه کار شاعری است.